بهنام فلاح

من، زندگی و اقتصاد

اول و آخرِ نوشتن: یک روز با محمود دولت‌آبادی

12 دیدگاه‌ها

خیلی وقت بود که باید می‌نوشتم. هی امروز و فردا می‌کردم.

راستش سوژه پرمخاطب تا دلت می‌خواست بود؛ از اوج دلار تا موج تحریم؛ افزایش قیمت خودرو و سکه و گرانی بعضی کالاها تا فرار سرمایه مالی و انسانی (به قدری حرف از مهاجرت بالا گرفته که خروج فیزیکی خیلی‌ها چندان آسیبی به کشور نمی‌زند).

به خودم می‌گفتم وقتی بقیه خیلی بهتر حرف می‌زنند و تحلیل می‌کنند دیگر من چرا خودم را قاطی کنم؛ حداقل برای نوشته اول دلم راضی نمی‌شد اما یک هفته پیش اتفاقی افتاد که در حین اسباب‌کشی آرزو می‌کردم سریع تر وقتی خالی کنم که راجع به آن بنویسم:

کسی را دیدم که منتقدان ادبی او را در حد بالزاک و تولستوی می‌دانند: محمود دولت‌آبادی.

سه‌‌ سال پیش قصد داشتیم جهت تجمیع نوشته‌های‌مان وبلاگی را برای خودمان دست و پا کنیم و در به‌ در دنبال اسم می‌گشتیم. درست است که می‌گویند نام مهم نیست و ابتدا محتوا را جور کنید اما وسواس بی‌نامی راحتم نمی‌گذاشت. من و دوستان چندین روز به دنبال اسم گشتیم که هم جدید باشد و هم متناسب فعالیت‌مان (آن وبلاگ ادامه پیدا نکرد و من اینجا شروع به نوشتن کردم).

در همان زمان در حال نگاه به مستندی راجع به محمود دولت‌آبادی بودم که نام یکی از کتاب‌هایش بدجوری توجهم را جلب‌ کرد: نون نوشتن. جرقه‌ای در ذهنم زده‌شد که خب برای آغاز کار نام خوبی است و فردایش هم کتاب را تهیه کردم و خواندم.

کتاب‌های اتوبیوگرافی را از جهت آشنایی با مدل ذهنی افراد بسیار می‌پسندم. از زندگی خود در آن کتاب بین سال‌های ۵۹ تا ۷۴ گفته است. هفته پیش که او را دیدم برای کنگره ادبی سه نسل با شعر معاصر به تبریز آمده بود. افتخاری نصیبم شد و تا بازار تبریز همراهش بودم. ازین‌که صدای کسی را بشنوی و همزمان نوشته‌هایش را با صدای خودش در ذهنت مرور‌ کنی، بی اغراق یکی از تجربه‌های عجیب و ماندگار زندگی است.

شنیده بودم که دو انگشت دست راستش را می‌بندد، تا راحت‌تر قلم در دست بگیرد؛ این بار هم برای راحت قلم در دست‌گرفتن جهت امضای کتاب‌ها، انگشتانش را بسته بود. صدای خش‌دارش از نزدیک با چیزی که در تلویزیون و فیلم شنیده می‌شود، بسیار تفاوت دارد. می‌شد صداقت جمله‌های کتابش را که نوشته بود تا «امروز با عشق به انسان و با آرزوی بهروزی آدمی و زندگی آدمی کار و زندگی کرده» در رفتارش دید.

همین‌که در ماشین نشستیم سوال‌هایم را شروع کردم؛ اولین سوالم راجع به این بود که شما زندگی سختی داشته‌اید؛ به نظرتان ما نسل سوسولی هستیم یا زندگی این روزها سخت شده‌است؟ (زندگی سخت او شامل کار کردن از کودکی، از دست دادن اعضای خانواده، سرپرسی بچه‌های برادرش، زندانی سیاسی رژیم شاه، بی‌پولی و نداری و موارد زیادی می شود که می‌توانید بخوانید.)

لبخندی زد و گفت: «هستن را خوش است، باید ساخت و جلو رفت و سعی کرد وضعیت را بهبود بخشید».

وقتی از توصیه‌های پدرش پرسیدم برگشت و با چشمان کوچک و گردش با دقت نگاهم کرد و گفت: «درست است، هنوز هم کار، کار، کار وسیله نجات آدمی است؛ هم نجات فرد، هم نجات جمع». توصیه‌ای نکرد اما باز تکرار کرد: «پیشنهادش به جوانان این است که کار کردن را جدی بگیرند» (فکر کنم متوجه باشیم که کار با شغل و مشغول‌بودن متفاوت است).

از شب‌بیداری‌هایش یادی‌کرد و گفت: «هنوز هم در سکوت شب‌ها جایی که فقط من و خداییم، کار میکنم». از خرق عادت برای بزرگی‌کردن گفت و بعد هم گفت: «از اعمالم پشیمان نیستم و از مسیر طی کرده زندگی‌ام رضایت دارم».

از ریختِ ذهنی (الگویی که اشخاص قضایا و مرایا و مناسبات را بر طبق آن بسته بندی می‌کند و شکل می‌بخشد) پرسیدم، که آیا تغییری مشاهده می کند یا نه؟

گفت: «که در حال تغییر است». در بازار تبریز از افطاری رییس جمهور پرسیدم و او گفت: «شاید الان شرکت نکنم اما آن زمان افرادی ادعای مردمی بودن داشتند که پای خودشان علیه مردم گیر بود (صراحتا بحث شیر خشک‌های تقلبی را مطرح کرد) و من نمی‌خواستم با آن‌ها همراه شوم». حتی راجع به فوتبال‌دیدن هم صحبت‌های جالبی داشتیم.

این‌ها را گفتم تا حرف اصلی‌ام را بگویم: زندگی اکثر ما با دلار ده هزار تومانی، با تحریم، بی‌تحریم؛ از متوسطِ زندگیِ بزرگانی که امروز مایه افتخار جامعه خود هستند، سخت‌تر نیست. در برابر همه این مشکلات دو راه حل است: ناله کنیم و در توییتر و تلگرام چرخ بزنیم و ناامیدانه بهانه‌ای برای درجا زدن داشته باشیم یا اینکه کار کنیم، مهارت‌افزایی کنیم، خودمان را بهتر کنیم و ارزش بیافرینیم.

این‌ نوشته، یادگاری بود برای من که اول راه نوشتنم و محمود دولت‌آبادی در قله‌ نوشتن.



برچسب‌ها:

  1. حمیدرضا گفت:

    خوشا به سعادتتان به جهت چنین گفتگوی صمیمانه ای با استاد دولت آبادی؛ ممنون بابت چنین نوشته شیوا و رسایی که توانسته حداکثر تصویر سازی از چنین گفتگوی ارزشمندی را در ذهن خواننده ایجاد کند.
    (با آرزوی موفقیت و حرکت به سمت نون آخر نوشتن).

    1. بهنام فلاح مدیر گفت:

      متشکرم دوست عزیز:)

  2. سینا گفت:

    متشکرم که این صحبت پر محتوا با استاد دولت آبادی رو اینجا پست کردین.
    بسیار مفید و انگیزشی بود.

    1. بهنام فلاح مدیر گفت:

      یه روز هم مکالمات من و تو رو میذارم اینجا.

  3. امید گفت:

    حس خوبی به من داد این سوال و جوابها
    امیدوارم ادامه‌دار باشد..

    1. بهنام فلاح مدیر گفت:

      متشکرم از فرصتی که گذاشتی:)

  4. ناله کنیم و در توییتر و تلگرام چرخ بزنیم و ناامیدانه بهانه‌ای برای درجا زدن داشته باشیم یا اینکه کار کنیم، مهارت‌افزایی کنیم، خودمان را بهتر کنیم و ارزش بیافرینیم. این جمله فوق العاده بود! منتظر پست های جدیدت هستم.

    1. بهنام فلاح مدیر گفت:

      حتما سعی میکنم منظم تر باشم و بیشتر بنویسم. ممنونم از وقتت.

  5. حس خوبیه که روی اولین پست وبلاگ کسی کامنت بذاری و بشی جزو اولین مخاطباش.
    قلمت پرنویس آقای فلاح 🙂

    1. بهنام فلاح مدیر گفت:

      ممنونم دوست متممی عزیز، آره باید پرنویس‌تر شم:)

  6. احسان بیرانوند گفت:

    از خواندن این مطلب جالب لذت بردم.
    ممنون که وقت گذاشتی و اینجا نوشتی

    1. بهنام فلاح مدیر گفت:

      من از تو ممنونم که وقت گذاشتی و خوندی:)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *