بهنام فلاح

من، زندگی و اقتصاد

بحران بزرگ؛ آن همه ثروت را چه شد؟

بدون دیدگاه

پیش نوشت:

استادی خبره در آمار و اقتصاد خرد در دانشگاه تبریز تدریس می کنند به نام دکتر پورعبادللهان. نظم پیوسته، دقت مثال زدنی و مهارت ارائه مطلب فوق العاده، تنها بخشی از ویژگی های این استاد ارجمند است.

یک بار در کلاس آمار سر چند صدم اختلاف، یکی از بچه ها گفت: خب اشتباهه دیگه. پیش میاد. ایشون هم با عصبانیت خاص خودشون گفتند: «اشتباه شما ها خیلی گرون تموم میشه. با یک اشتباه در رد یک فرضیه امکانش هست که زندگی خیلی ها بالا پایین بشه. اونایی که قراره اشتباه نکنن، می‌لنگن. وای به شما که بگی پیش میاد.»

متن اصلی:

از زمانی که یادم می‌آید هروقت نموداری می‌دیدم نظرم به نقاط شکست جلب می‌شد. حتی گاهی سعی می‌کردم خودم نمودار را ادامه دهم و خیال پردازی کنم که در چنین نقطه ای شکستی خواهد بود و بعد صعود تا این نقطه و بعد اندکی پایین و ازین کارها. در عالم رویاهای کودکانه، می‌توان نمودارهای جدی را هم این چنین به بازی گرفت. تا این‌که چند سالی گذشت و نمودارهای متخلف اقتصادی مثل نمودار پایین را دیدم:

اندک خمی که نمودار به ابروی خود بیاورد، برابر است با نگون‌بختی و فلاکت و فقر میلیون‌ها انسان و تغییر سرنوشت نسل‌ها.

ازین پس در سری پست های بحران بزرگ از داستان‌های رکودی جان‌فرسا خواهم گفت که سایه آن به مدت ۱۰ سال برجهان سنگینی میکرد و اثرات آن را شاید هنوز که هنوز است، متوجه نشده ایم. عنوان این نوشته را هم از ترانه « برادر میشود یک ده سنتی به من بدهی؟» انتخاب کرده ام که نویسنده آن میگوید:

در آن زمان از جلوی هر ساختمان که رد می‌شدی، آدم فقیری با این پرسش همیشگی سر راهت سبز می‌شد: “می شود یک ده‌سنتی به من بدهی؟” فکر کردم این جمله می تواند عنوان زیبایی اگر بتوانم آن را طوری از آب دربیاورم که از راه ترانه به مردم بگوید این فقط مردی نیست که یک سکه ده سنتی طلب می کند، این مردی است که می‌گوید: من راه‌آهن را ساختم. من آن برج را ساختم. من برای شما جنگیدم. … چه بر سر همه آن ثروتی آمد که من بوجود آوردم؟

این ترانه پرطرفدار ترین در زمستان ۱۹۳۲ بود، ۳ سال پس از آغاز بحران. زمانی که ۱۲ میلیون آمریکایی بیکار بودند. در نظر بگیرید به احتمال قوی هریک ازین بیکارها نان آور چند نفر دیگر هم هستند و فردی که بیکار است، عملا پس از اتمام پس اندازش، نمی تواند حتی مصارف روزمره اش را هم تامین کند، پس به بیکار شدن عده ای دیگر هم می انجامد. محله ها توان بازنگه‌داشتن مدرسه‌ها را نداشتند، بسیار در آلونک‌های مقوایی زندگی می‌کردند و در شهرهایی که بیمارستان ها پسماند های بیمارستانی خود را توزیع می‌کردند صف تشکیل می‌شد.

در دهه های ۱۸۳۰، ۱۸۷۰ و ۱۸۹۰ هم سال هایی وجود داشت که بهای کالاها افزایش می یافت، دستمزدها کاهش پیدا می‌کرد و تولید پایین می‌آمد. به چشم طوفان و خشکسالی به این ها نگاه می‌شد و صنعت و دولت معتقد بودند این بحران ها سرانجام راه خود را طی می‌کنند.

این بحران عمیق‌تر و پردامنه‌تر نسبت به قبلی‌ها بود، همین ویژگی‎ها باعث شد تا پرسش‌های جدیدتری مطرح شود.

سبب بحران اقتصادی چه بود؟

آیا دولت نباید قدم پیش می‌گذاشت و مسائل را حل می‌کرد؟ ( شاید پس‌زمینه ذهنی ما این باشد که دولت چرا نباید ورود کند و این نشان‌دهنده نوع نگاه‌ها به دولت، در جوامع مختلف است. یعنی در چنین بحرانی تازه پرسشی در ذهنشان آمده که دولت بایددخالت کند یا نه؟ مقایسه کنید با ما و فکر کنیم به دلایل اش)



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *